صدای ویولون

گاهی وقتها پیش می آید که باید تصمیمات جدی ،سریع و سرنوشت سازی بگیری .زیاد هم فرصت نداری و باید در کمترین زمان ممکن بهترین تصمیم را اتخاذ کنی.

در کمترین زمان بیشترین سبک سنگین ها را در ذهنت انجام بدهی و خلاصه تصمیم بگیری....

امروز برای من چنین حالتی رخ داد و باید خیلی زود و سریع و تند تصمیم مهمی می گرفتم که هم مالی بود و هم نتیجه اش تا چند ماه دیگر مشخص می شود که تصمیم درستی بوده یا خیر....

یاد یک حکایت قدیمی افتادم که پدرم همیشه تعریف می کند.

می گه یه شب یه دزدی توی تاریکی مشغول بریدن قفل مغازه ای بوده که عابری رد می شه و ازش سوال می کنه داری چکار می کنی؟؟؟دزد می گه دارم ویولون می زنم....عابر با تعجب می پرسه پس صداش کو؟؟؟؟می گه صداش بعدا در می آد!!!!فردا صبح که عابر از اون محل می گذره مردمی که اونجا جمع شدن می گن دیشب اینجا دزد اومده!!!!دوزاری عابر تازه می افته و صدای ویلون دزد رو درک می کنه!!!!

حالا حکایت تصمیم منه که تا چند ماه دیگه صداش در می آد.البته کار من خیر و خدا پسندانه بود....

بگذریم.التماس دعا و شاد و سلامت باشید همیشه!

دعای پارمیدا!

بچه ها دنیای پاک و بی آلایشی دارند.گاهی آنقدر صادقو مهربانند که ما بزرگترها را شرمنده این دریای بزرگ خوبی وپاکی میکنند....

القصه پارمیدای کوچک ما دختری فوق العاده مهربان و سر وزبان دار شده وحرفهای شیرینش بسیار به یادماندنی ودلچسب است.دیشب توی اتاق خودش سوار بر دوچرخه شده بود و دستهای مهربونش روبالا گرفته و بدون اینکه تظاهری توی کارش باشه یا بخواد ما ببینیم داشت برای کمر درد مادرم دعا می کرد با این جمله(خدایا چکار کنم کمر عزیزم خوب بشه!)اینقدر در این جمله مهربونی بود که اشک توی چشمام  جمع شد و از خدا خواستم دعای دختر کوچک و بی گناهم را رد نکند.

 

اولین های شیرین

بچه ها زیباترین و دوست داشتنی ترین موجودات خدا هستند....

من دو سالی است که مادر شده ام و حالا به خوبی می توانم احساس مادرانه را درک کنم.تا همین چند سال پیش صدای گریه بچه جز یک صدای مزاحم در من هیچ حس خاص دیگری را برنمی انگیخت.صدایی که دوست داشتم با یک هیس!!!!هر چه زودتر ساکتش کنم.

واکنون....

امکان ندارد صدای هر بچه ای را بشنوم و دلم نخواهد با تمام وجود آرامش کنم وخواسته اش را برآورده کنم.صدای بچه ها برایم شیرین و صدای گریه شان واقعا غم انگیز و ناراحت کننده است.

حرف زدن بچه ها برایم شیرین و دوست داشتنی و کاملا خارق العاده است.قبلا فکر می کردم خوب بچه است دیگر!یاد گرفته و حرف می زند اما حالا به خوبی می دانم یک جریان رشدی بسیار عمیق و طولانی پشت این قضیه است...

الان که پارمیدای عزیزم لب به سخن باز می کند تمام وجودم غرق شادی  و عشق می شود.عشق به شنیدن و لمس و چشیدن لحظاتی که دختر خوش صحبت و شیرین زبانم بعضی کلمات را برای اولین بار است که ادا می کند....

و چه احساس شیرینی است لمس و درک این اولین ها....

یاد ایام

امروز هم یکی از روزهای خوب دهه فجر است...

دهه فجر همیشه برای ما یادآور خاطرات خوب و خوش است.نسل قبل از ما یاد روزهای جان فشانی و مبارزات و سالهای خفقان رژیم پهلوی و سالهای آغازین انقلاب اسلامی می افتند و نسل ما دهه شصتی های معروف!!!هم که یادآور برگزاری جشن های دهه فجر در مدرسه است.

یادش بخیر!دهه فجر که می شد گروههای مختلف نمایش و سرود و تواشیح و ....توی مدرسه تشکیل می شد.من عضو فعالی بودم و گاهی پیش می آمد که همزمان جزء چند تا از این گروهها بودم.در گروه نمایش نقش اشرف پهلوی را داشتم در گروه سرود تک خوان می شدم در گروه تزئینات و آماده سازی سالن سر گروه می شدم و خلاصه کاری می کردیم کارستان....

گاهی مسابقات قرآن هم توی ایام دهه فجر برگزار می شد و خدا خدا می کردم برنامه ها با هم مصادف نشوند و کارهایم به خوبی پیش برود.یادش بخیر!کلاسها از آن محیط خشک آموزشی صرف بیرون می آمد و تزئینات و پخش شکلات بر زیبایی و خاطره انگیزی این ایام می افزود.

شما خاطره ای از این ایام مبارک در ذهنتان هست؟؟؟؟؟

قدر دوستان صمیمی تان را می دانید؟؟؟

گاهی فکر می کنم هیچ موجودی مثل پدر و مادر نمی شود....

پدر و مادر دوستان همیشگی و صادق و یکرنگ ما هستند.دوستانی که از اولین لحظه زندگی یار و مددکار و غمخوار و دلسوز و شریک شادی و غم ما هستند.دوستانی یکرنگ و فداکار.دوستانی که از همه چیزشان،آرزوهایشان،خواسته هایشان و...برای ما گذشته اند.دوستانی که همه دعاهایشان برای خوشی و شادی ماست و غیر ما کسی را ندارند.تنها دلخوشی شان ما هستیم و تنها امیدشان نیز هم....

دوستان صمیمی ما،پدر و مادرهایمان بدون کوچکترین چشم داشتی برای ما از هیچ کوششی فروگذار نیستند.هیچ توقعی از ما ندارند و یک تنه همه جور مشکل مارا هم حل می کنند و هم اگر کاری از دستشان ساخته نباشد در کمترین حدش سنگ صبوری دلسوز و راز دارند.

قدر دوستان صمیمی تان را می دانید؟؟؟؟

امیدی مضاعف

گاهی آنقدر از همه چیز نا امیدی که کوچکترین دلخوشی هم با تمام وجود شادت می کند.برای من در مورد قضیه ای چنین شده و الان یک دل خوشی که امید زیادی بهش بستم پیش اومد.

نمی دونم شاید حضور و صحبت با این فرد بعد از دعای دیشب من بوده واین فرد همان کسی است که می تواند واسطه خیری برای حل آن مسائل باشد....

صحنه ای درام به نام تصادف

دقت کردید همیشه سر صحنه تصادف چند نفری هستند که دونفر را دعوت به ارامش می کنند وحرفهای تکراری که تصادف برای ماشینه و چیزی نشده و بی خیال باشید و بگذرید رو تکرار می کنند؟؟؟

این صحبتها رو حتی به طرفی که ماشینش بیشترین خسارت رو دیده با تاکید بیشتری می گن...

یکی نیست بگه اگر ماشین خودتون هم بود می گذشتید.....

روزی از مشهد تا مکه.....

دیروز روزی منحصر به فرد برای من بود!

اول صبح یکی از دوستانم که به تازگی مشهدی شده !!!!!!(یعنی با آقایی مشهدی ازدواج کرده و الان ساکن مشهد شده)باهام تماس گرفت و گفت دقیقا روبه روی حرم امام رضا (ع)ایستاده و الان یادم افتاده و برام دعا کرده اول صبحی چشمام بارونی شد و دلم بعد از چند سال آرزوی دیدن حرم امام رضای عزیز را کرد....

دیشب اواخر شب هم دوست دیگرم که الان در سفر حج به سر می برد تماسی داشت و گفت رو به روی خانه خدا،آن قبله گاه همه مسلمین و حاجت دل همه آرزومندان ایستاده و او هم اتفاقا یادم کرده بود و خلاصه حال خوش معنوی به من دست داد.انگار به سیمهای بی سیم مخابراتی  از سیمهای ارتباطی دلم بیشتر اعتماد داشتم و حالا مطمئن بودم خدا صدام رو می شنوه وبا تمام وجود حرفهای دلم رو به خدا گفتم....

پارمیدای عزیزم فقط با نگرانی کنارم ایستاده بود و از من میخواست که گریه نکنمو خوشحال باشم....نمی دانست بهترین حالی که می شود هر انسانی داشته باشد همان حس نزدیکی و تقرب به خدای بزرگ و لایتناهی است....

 

یک همه پرسی عمومی....

یه گشت خیلی مختصر توی سایتهای خبری کافیه که هر روز بتونی اطلاعات و اخبار جدید رو کسب کنی...

امروز تیتر یکی از خبر گزاری ها این بود که تهران و البرز در ازدواج رتبه آخر و در طلاق در صدر استان های کشور هستند....

تیتر بسیار غم انگیزو ناراحت کننده ای است.اگر بخواهیم با توجیهاتی چون گرانی و مشکلات اقتصادی به اصطلاح ماست مالی اش کنیم که اصلا جورش جور در نمی آید چرا که مشکلات اقتصادی و...در همه جای کشور هست و مشکل مسکن و گرانی دیگر تنها مختص به تهران نیست.پس مسئله ریشه در جای دیگری دارد.ما هم که نه کارشناس اجتماعی هستیم و نه سر رشته ای از اینکار ها داریم .پس تکلیف چیست باید بنشینیم و نگاه کنیم و نهایتا سری به نشانه تاسف تکان بدهیم و همین؟؟؟؟؟

دوستان من خیلی در این زمینه ها و دلایل ازدواج های با دوام و موفق دقت می کنم و مطالعات زیادی داشته ام.

غیر از مسائل شناخت در ازدواج-دقت های قبل از ازدواج-تحقیقات محلی سطح فرهنگ و سواد و اقتصادی و مسئله هم کفو بودن خانواده ها و بعد از ازدواج مسائلی چون گذشت و صداقت و......باور کنید باور کنید مسائل دیگری هم هست.

همینجا لازم است به خانواده ها و نجابت و اصالت فرهنگی هم اشاره ای داشته باشم وتاکید کنم خانواده و ریشه ای که ما از آن برخاسته ایم تاثیر بسیار زیادی در گریز ما از بعضی از جاهای لغزنده ای دارد که در مسیر زندگی مان در سالهای مختلف طی می کنیم دارد.

اما باز هم باید قبول کنیم که بهر حال هیچ یک از ما انسانها و جوان ها معصوم نیستیم و خیلی هایمان هم آنقدر مراتب کسب تقوا را طی نکردیم و خیلی هایمان هنوز اول راهیم.

پس چاره چیست؟

به نظرمن و طی تحقیقات بسیار زیادی که انجام داده ام اعتیاد و مشکلات اخلاقی همسران که مرد و زن را شامل می شود دو علت بسیار مهم فروپاشی نهاد خانواده است.

اعتیاد که سالهاست ریشه در درون خیلی از خانواده ها دوانده و متاسفانه درختان شاد و باطروات و جوان خانوداه ها را در همان اوج جوانی به زردی و خزان می رساند اما این سالها متاسفانه نمی شود از مشکلات اخلاقی و خیانت های همسران چشم پوشی کرد و عامل بسیارمهمی در به هم ریختگی و بالارفتن آمار طلاق در خانواده ها شده  که من به شخصه پدیده ماهواره و عدم اطلاع و متاسفانه نداشتن سواد بهره برداری از این تکنولوژی جدید را مهمترین عامل بی اخلاقی های حاکم می دانم.

ماهواره وسیله ارتباطی بسیار خوبی است به شرط آنکه سواد استفاده درست از آن را داشته باشیم و بسترهای مناسب را در خانواده مان فراهم کرده باشیم.ماهواره شرایط ما را برای ارتباط بیشتر با دنیای بزرگی که در آن زندگی می کنیم را فراهم می کند.اما خیلی از ما حتی قدرت تکلم چند جمله ساده انگلیسی را هم نداریم.خیلی از ما هنوز آنقدر فرهنگ اصیل و ناب ایرانی و اسلامی مان برایمان درونی و با وجودمان عجین و آمیخته نشده....هنوزدر پی شناخت خود و فرهنگ خودمان هستیم و هنوز خیلی راه مانده تا طی کنیم و  به قله های  فرهنگ اصیل و نجیب ایرانی مان دست بیابیم.

هنوز اسطوره های دینی و فرهنگی مان را نشناخته ایم.هنوز با شراب حافظ و حماسه های فردوسی دمساز نشده ایم.هنوز اول راهیم....

شبکه های تجاری و نازل فارسی زبان ماهواره که با پولهای بادآورده فقط آمده اند که تیشه به ریشه ایرانی و اسلامی ما وارد کنند  و در حد تبلیغات یک سری دارو هایی که آنهم در خدمت صنعت خودشان است و اصالت و ترکیباتش چندان مورد تایید سازمان بهداشت جهانی نیست همراه با یک سری از فیلمها و سریالهایی که خانواده در آنها هیچ ارزشی ندارد و این معنی را در ذهن متبادر می کند که همسر زنجیری است بر دست و پای تو که راه را برای آزادی های فردی ات می بندد و به شدت بر بی اخلاقی ها و روابط آزاد تاکید می کند و استفاده از لوکس ترین لوازم و فاخرترین لباسها و...روح تجملگرایی و مصرف گرایی را در خانواده ها می دمد.

روانشناسی تاکید می کرد وقتی که جوان در خانواده یا همسر جوان صبح تا شب با بهترین چهره ها زیر نور بهترین استودیوهای تلویزیونی تحت گریم بهترین گریمورها تبلیغ بهترین ها را می بیند اگر از آن سواد و اصالت خانوادگی و شناخت فاصله داشته باشد با تاکید بر آن اگر در جمله قبل آیا می تواند وفادار بماند؟؟؟اگر از آن خصیصه هایی که ذکر کردم دور باشد می تواند به چهره ساده و بی آلایش و بی ریای همسرش وفا داشته باشد؟؟؟؟

چند درصد از ما سواد استفاده از ماهواره و یا حتی همین اینترنت را داریم؟چند درصدمان استفاده درست و مفید از این سیستم ها را داریم؟؟به نظر شما دلیل فروپاشی خانواده ها چه عوامل دیگری می تواند باشد؟؟؟؟

تولد سامی

بازار تولد های فامیل حسابی داغ شده وچند شب پیش تولد هستی جون بود که پارمیدا جون با حضورگرم و پرشورش در اون تولد کمی سرماخوردگی پیدا کرد و الان داره داروهای سرماخوردگی رواستفاده می کنه.

و امشب تولد پسر خاله بابک ،سامی جونه که پارمیدا از صبح داره خودش روبرای شرکت بازم گرم و بازم پر شور توی اون تولد هم آماده می کنه.

عکسهای جمعه قبل که تولد خود پارمیدا جونم بود و امشب رو در اولین فرصت براتون روی وبلاگش می گذارم.

کمی تا قسمتی جدی....

گاهی عادت کرده ایم که فقط ظاهر هر چیزی  را ببینیم و در مورد ظاهرش قضاوت کنیم.این اصلا در ذات خیلی از ماست و خیلی هایمان کمتر به خودمان زحمت می دهیم که به باطن اشیاء یا اشخاص گریزی داشته باشیم و تا حد توان کمی تا قسمتی از لایه های درونیشان را شناسایی کنیم.

البته کنکاش در احوالات فردی افراد کلا جایز نیست ولی اگر قرار باشد فردی را به عنوان الگو  یا دوست یا احیانا همسر انتخاب کنیم بد نیست از قبل کمی در موردش به شناخت برسیم تا خدای نا کرده مشکل حادی برایمان ایجاد نشود.

این روز ها ساختارهای اجتماعی و مناسبات افراد کمی تغییر کرده ودیگر خیلی چیزها مثل گذشته های نه چندان دور نیست.نه دوست یابی هایمان روال سابق را دارد نه در ازدواج هایمان بویی از ازدواج های سنتی و تقریبا با دوام سالیان قبل هست وخلاصه زندگی هایمان دستخوش تغییرات زیادی شده و این تغییرات گاهی برایمان دردسر ساز می شود.

زمانی دعوا سر قضیه عقد دختر عمو پسرعمو بود که در آسمانها ریسمانش را بافته بودند و اکنون دخترک گوشه ای از آپارتمان نشسته وبا پسرعمویی اینترنتی در آنسوی کشور یا حتی خارج از کشور آسمان ریسمان می بافند تا تشابهات اخلاقی وخانوادگی احتمالی شان را پیدا کنند و پایه گذار خانواده ای جدید شوند.گاهی فکر می کنم نباید با بدبینی صرف به قضیه نگاه کرد ولی حقیقتا احتمال بیرون آمدن سالم این کوزه از این آب گل آلود اینترنت که اعتماد  در کمترین میزان است وتقریبا چیزی شبیه صفر است بسیار بسیار کم است.

در روزگاری نه چندان دور هر چیزی جایگاه خودش را داشت و طی طریق در سلسله مراتب زندگی هم آداب و رسوم خاص ومنحصر به فرد خودش را داشت.شناخت متقابل حرف اول را می زد و خانواده جایگاه ویژه ای داشت.این روزها با نگاهی اجمالی به دادگاهها و  دادسراها نتیجه سالها سر و صدا و تلاشهای خانواده ها برای اثبات نظرخودشان و این جمله ای که آنچه که ما در خشت خام می بینیم شما در آینه هم نمی بینید!!!!(اگر درست گفته باشم!)را به شکلی کاملا عینی و مسلم می بینیم.

دخترها و پسرهای بسیار کم سن و سال و عموما زیر سی سال شناسنامه به دست همراه پدر و مادرهایی  خسته و درد کشیده در راهروهای دادگاههای خانواده خبر از آسیب اجتماعی ومشکلی پنهان در لابه لای پوسته اجتماع می دهد....

گاهی به دردهایی برمی خورم که نه می شود حرفی زد نه می توان سکوت کرد!!!!!!!!!!!

 

در حسرت یک روز برفی

امروز هم یکی از روزهای بهاری زمستان بود.تعجب نکنید!بهاری....

چند سالی می شود دیگر خبری از برف های نیم متری و یک متری و سرماهای دلپذیر  زمستانی نیست.دیگر خیلی از آن روزها فاصله گرفتیم...روزهایی که گوش و چشممان تیز می شد برای شنیدن خبر تعطیلی مدرسه و بعد هم شال و کلاه می پوشیدیم و توی حیاط آدم برفی درست می کردیم و آدم برفی هایمان با اینکه بوی تکرار داشت و همیشه دماغش هویج بود و دکمه لباس های قدیمی مان دکمه اش می شد اما باز هم برایمان جالب و مهیج بود.

مامان و بابا غر غر کنان از پشت پنجره نگاهمان می کردند و گاهی درس را بهانه می کردند و زمانی هم با اعتراض می گفتند مدرسه ها تعطیل شده سر ما نخورید شما بدتر از صبح توی حیاط جا خوش کردید...خودم از دلشان خبر دارم که چقدر ذوقمان را می کردند و فقط می خواستند زیاد تشویقمان نکنند که لااقل برای ناهار دیگر دست از برف بازی بکشیم....

ناهار آش ترخینه مامان که بویش تا هفت تا خانه آنطرف تر می رفت یک روز سرد و برفی زمستان را برایمان دلچسب تر می کرد....

ما بچه ها همیشه ناهار ها برایمان خیلی خاطره انگیز بود.راستش من خودم با اینکه شکمو نبودم ولی زنگ آخر مدرسه را فقط با شوق خوردن ناهار خوشمزه مامان می گذراندم.همیشه برایم سوال بود که امروز مامان خوش سلیقه ام برای ناهار چه غذایی را تدارک دیده.....

زمستان و سرما و بچگی و نوجوانی و شور و شوق کودکی و افکار ساده و بی خیال بچگی همه با هم دود شدند و رفتند و حالا در دهه سوم زندگی نه خبری از آن شوق های بچگی هست و نه برف و نه سرما....

این یه بازیه وبلاگیه

سلام این یه بازی وبلاگیه که توسط دوست عزیزم مامان پارمیدا(نم نم خانوم)به این بازی دعوت شدم .توی این بازی وبلاگی من باید بنویسم چرا وبلاگم رو دوست دارم و در پایان هم سه تا از دوستای دیگرم رو دعوت کنم که توی وبلاگهاشون چنین کاری رو مرتکب بشن.

چرا وبلاگم رو دوست دارم....

اینجا جایی است برای نفس کشیدنی از نوع دیگر...اینجا جایی است که نام دختر عزیزم بر آن حاکم است و همه مرا با نام مادر پارمیدا خطاب می کنند.اینجا جایی دیگر است،اینجا مجازی است و خیلی از ظاهر فریبی های حقیقی را ندارد.دوستان اینجایی هر روز صادقانه و خالصانه جویای حالت می شوند و چون نسبت به همدیگر شناخت هم پیدا کردیم دوستیهایی فارغ از خطوط و مرزهای جغرافیایی پیدا کردیم.اینجا در پیامهای خصوصی و عمومی اش مهربانانه ترین حرفها،راهکارها و...را دریافت می کنم.

اینجا وبلاگ پارمیدا اکبری پور دختر زیبا رو و فرشته سیرت من است که پله پله بزرگتر می شود و امیدوارم روزی نویسنده  اهل فکر و اهل عمل شود.

این دوستان رو دعوت می کنم به پاسخگویی به سوال چرا وبلاگشون رو دوست دارند در اولین پست وبلاگشون:

مامان پویا

سولماز جون

نوشین جون

تولد پارمیدا

آغاز رسمی سومین سالگرد ورود زیبا و خاطره انگیز یگانه دخترم،پارمیدای عزیز را صمیمانه تبریک می گم......

انشاءالله همیشه شاد و سلامت باشه و به امید خدا با مرخص شدن بابایی جون از بیمارستان تولد گرم و پر شورش رو برگزار می کنیم.....

دختر که باشی....

 
دخــــتر که باشی میدونی اولین عشق زندگیت, پــــــــــدرتِ

دخــــتر که باشی میدونی محکم ترین پناهگاه دنیا, آغوش گرمِ پـــدرتِ
دخــــتر که باشی میدونی مردانه ترین دستی که میتونی تو دستات بگیری و
بعدش دیگه از هیچی نترسی
, دستای مهربون و گرم پــــدرتِ
دخــــتر که باشی میدونی همه دنیا پــــــــــدرتِ

دخــــتر که باشی میدونی هر جای دنیا که باشی، چه کنارت باشه یا نباشه,
قویترین فرشته ی نگهبان زندگیت
پدرت
با تشکر از وبلاگ زینب جون(دختری از فصل زمستان)

پارمیدا در هفته 104 زندگی

نقشه یابی سریع کلمات

از اینکه می‌بینید کودکتان در دومین سال تولدش طولانی‌تر از قبل صحبت می‌کند تعجب نکنید. کودکان نوپا می‌توانند زبان را با مهارت به کار گیرند.

از میان مهارتهایی که کودکتان از سال گذشته کسب کرده است، هیچ یک مهم‌تر و برجسته‌تر از افزایش مهارت‌های کلامی او نیستند. یکی از بزرگ‌ترین وظایف شما، توانایی برقراری ارتباط شفاهی با کودکتان است. همینطور که او به دومین سال تولدش نزدیک می‌شود، احتمالاً شاهد یک پدیدۀ زبانی خواهید بود. اگر کلمه‌ای را یک بار در حضور او بگویید – حتی یک کلمه مبهم یا خنده دار – او آن را یاد خواهد گرفت. او بی‌درنگ (در ذهن خود) رابطه‌ای میان این کلمه و سایر کلماتی که می‌داند برقرار می‌کند. محققان به این توانایی یادگیری و حفظ کلمات جدید، تنها پس از چند مرتبه شنیدن آن‌ها، «نقشه یابی سریع» می‌گویند؛ مهارتی شبیه به توانایی تعیین مکان‌ها بر روی نقشه. در نقشه یابی شروع کار سخت به نظر می‌رسد، اما با تمرین می‌توانید مکان‌های بیشتری را با سرعت روی نقشه پیدا کنید.

نقشه یابی سریع این امکان را برای کودک فراهم می‌کند که شبکه هاییاز کلمات و مفهوم آنهارا، در ذهن خود ایجاد کند. وقتی کودک برای اولین بار کلمه‌ای را می‌شنود، ممکن است درک کاملی از آن نداشته باشد. اما تنها یک بار شنیدنِ این کلمه کافی است تا بار دیگر آن را تشخیص دهد. کودک با هر بار شنیدنِ آن کلمه، درک بهتری از معنای آن خواهد داشت. در واقع هر چه کلمه‌ای را بیشتر بشنود، احتمال اینکه خودش نیز آن را به کار بگیرد بیشتر می‌شود.

به مطلب پارسه موضوع جالب مکالمه من و پارمیدا در روز گذشته رو اضافه می کنم که تاییدی بر این مطلب است.

توی آشپزخونه هویج پاک می کردم که عروسکش رو بغل گرفته بود و اومد گفت این چیه؟گفتم هویج!می خوری دخترم؟گفت خرگوش می خوره...

وقتی با هم روزهای قبل کتاب می خوندیم  خرگوش رو دیده و من براش توضیح دادم که خرگوش هویج می خوره و به محض شنیدن کلمه هویج ارتباطش رو با خرگوش پیدا کرد....

شیطنت پارمیدا

امروز پارمیدا خانم کاری کرده کارستون....

یک عدد دستگاه نازنین فکس شارپ توی خونه داشتیم که به خاطر کار پدرش زیاد مورد استفاده قرار می گرفت...

امروز پارمیدا خانم طی یک عملیات چند ثانیه ای پریز تلفنش رو وارد برق کرد و بوقهای ممتد و دود غلیظش حسابی دل من یکی رو که سوزوند....

جالب توجه اینکه دقیقا چند دقیقه بعد از اون درست موقعی که من داشتم از این یکی اتاق با موبایل دنبال تعمیر کار فکس می گشتم پارمیدا شاد و خوشحال با نوار سیاه رنگ فکس وارد اتاق شد....فکرش رو کنید همون موقع دوباره رفته سر فکس دکمه کنارش رو زده کلا در فکس رو باز کرده و نوار سیاهش رو مثل پارچه ازش بیرون کشیده....

می تونید چهره من و بابک رو در اون لحظه تصور کنید!!؟؟؟؟؟

 

یاد وحید.....

این روزها خیلی دلم برای خانه قبلی پدرم تنگ می شود.گوشه به گوشه آن خانه عزیز و زیبا برایم خاطره انگیز و دوست داشتنی است.روزهای آخر از تک تک زوایای خانه عکس گرفتم و امروز تک تک آن تصاویر برایم ارزشمند و دوست  داشتنی اند.

شبها دیدن خواب  آن خانه برایم حکایتی تکراری شده،هر شب در حیاط آن خانه بزرگ و قشنگ قدم میزنم و روی ایوان زیبا و خاطره انگیزش فرشی به گستردگی عشق یک خانواده پهن می کنم و مثل همیشه پدر و مادرم را مهمان چای عصرانه می کنم.پارمیدا در خواب در حیاط بازی می کند و زمین می خورد ،گلهای چسبان ودرخت انگور حیاط را مثل همیشه سبز و پر بار می بینم.صدای همسایه هایی که ازکوچه مان می گذرند برایم یادآور سالهای خوب یک زندگی کاملا شاد و مسالمت آمیز کنار آنها است.

آن خانه برایم خیلی خاطرات را زنده می کرد،خیلی.....

دیوارهای حیاطمان پر بود از یادگاری من و وحید و فرمولهایی که من هر چه می خواندم حفظ نمی شدم و به ناچار روی در و دیوار آن حیاط قشنگ حک کرده بودم .هنوز عکس آینه های محدب و مقعر فیزیک سوم دبیرستانم روی دیوار حیاط بود.هنوز اتحاد مزدوج کنار پنجره خود نمایی می کرد.

موزائیکهای حیاط خاطرات دوران ابتدایی و اوایل راهنمایی و نقاشی با ذغال با مهدیه و مهری و سمیرا را برایم مثل فیلمی با کیفیت جلوی چشمانم می آورد.من و وحید توی این حیاط هزار بار بازی کردیم و هزاران بار قهر کردیم.اتاق من اتاق دیوار به دیوار برادر عزیزم،دوست و رفیق دوران کودکی ام،بود.یاد قهر ها و آشتی هایمان،لج کردنها و دعوا کردنهایمان،یاد شیرین بودن و زندگی اش همه و همه در آن خانه بود و اکنون همانجا جا مانده....

آخرین باری که وحید از در آن خانه بیرون رفت و دیگر هیچوقت نیامد،صورتش را به شیشه چسباند و برای من و مادرم شکلکی خنده دار درآورد و ما کلی خندیدیم و اثر صورتش را تا ماهها دلمان نیامد از روی شیشه پاک کنیم،راستش توی آن خانه که بودم حس می کردم هنوز هست ،هنوز توی اتاقش خواب است  یا جایی رفته و بر می گردد...

این روزها دلم برایش خیلی تنگ شده و هیچ جایی دیگر نشان از حضورش ندارد.هیچ جای خانه مان خاطره ای از بودن و نشستن و ماندنش ندارد.دلم برایش خیلی تنگ شده،دیشب هم مثل هر شب خواب آن خانه و خواب وحید را دیدم و امروز هم مثل همیشه دلتنگ و افسرده شدم.از صبح حوصله هیچ کاری را ندارم.کاش به بهانه ای می شد به آن خانه سر بزنم و دلم کمی به یاد آن روزها شاد می شد و غصه کمی کمرنگ می شد....

نیمه خالی لیوان هم دیدنی است!!!!!

این روزها خیلی باید حواست جمع باشد.قصد اشاعه فرهنگ بدبینی را ندارم،ولی واقعا گاهی باید بد بین باشی و با خوش بینی تمام به همه چیز نگاه نکنی.گاهی باید نیمه خالی لیوان را ببینی .گاهی باید به نیت دیگران این بار نه از روی سادگی خودت بلکه با دیدی مثل خودشان نگاه کنی.

نباید دوستت و همکارت را مثل خودت صاف و ساده و رفتارش را خالصانه ببینی،حداقلش این است که نه برای همیشه بلکه گاهی هم باید در رویه ات و اظهار نظرهایت تجدید نظر کنی و فکر کنی می شود که خیر و صلاح خودشان را بیشتر از تو بخواهند.

گفتم گاهی نگفتم همیشه،اما متاسفانه من از خوش بینی ها و سادگیهایم دست بردار نیستم و همیشه، تاکید می کنم، همیشه فکر می کنم دیگران با زبان دلشان دارند با من حرف می زنند و چقدر دلنشین صادقانه زیر آب می خورم و باز هم.....

امروز دیگر از دست خودم خسته شدم.دیگر به ستوه آمدم از بس که در خانه و خانواده و سرکار و محیط های دوستانه!!!صادقانه و بی ادعا ودور از هر فکر دیگری فقط با زبان دلم و احساسم رفتار کرده و سخن گفته ام.

پشیمانم،پشیمان از احساسات ناب و دست نخورده ای که گاهی برای بعضی ها خرج کردم و به جایش دو رنگی و ریا گرفتم و باز هم حس کردم که نه، با محبت صرف می شود دیگران را تحت تاثیر قرار داد و اکثر اوقات هم متوجه بد جنسی های خیلی ها نشدم و شاید الان هم هنوز خیلی از بدجنسی های اطرافیانم برایم مثل روز روشن نشده .پشیمانم از اینکه سعی کردم خوب باشم و سعی کردم فکر کنم که همه خوبند و اگر هم هر وقت مشکلی پیش آمد صراحتا یا تلویحا قبول کردم و یا به خودم قبولاندم !!!!!(عجب فعلی شد!) که من بد تعبیر می کنم و نیتی غیر از این بوده و هست.....

من بد کردم و بد بودم،خواننده عزیزم شما خوب باش و خوب ببین و واقعیت ها را ببین و هرگز قضاوت عجولانه نکن.