تبليغاتX
< آسمان پر ستاره پارميدا
آسمان پر ستاره پارميدا
قالب وبلاگ
به نام خدا

سلام

به وبلاگ آسمان پر ستاره خوش آمديد.اينجا وبلاگ يك دختر يكساله  به نام پارميداست كه پدر و مادرش  به مناسبت ورود پرمهرش براش مطلب مي نويسند.

 

[ سه شنبه 3 آبان1390 ] [ 4:11 بعد از ظهر ] [ پارمیدا اکبری پور ] [ ]

امروز و فردا بابك امتحان اختبار(آزموني كه براي دريافت مدرك پايه يك دادگستري است)دارد.

اميدوارم كه مثل مراحل قبلي و خوانهاي قبل موفق باشد و از اين آزمون هم سربلند بيرون بيايد.

اين امتحان ها و مراحل مختلفي كه وكلاي كانون وكلاي داگستري بايد بگذرانند آنقدر زياد و كشدار است كه گاهي وسوسه مي شوي نيمه راه عطايش را به لقايش ببخشي و راه ديگري را انتخاب كني.البته من كه بيرون گود نشستم همچين حسي رو دارم و از بابكي كه سالهاست براي دريافت اين مدرك نهايي تلاش مي كند بايد نظر خواهي كرد.

گاهي در برخورد با كساني كه رشته حقوق تحصيل مي كنند و از همان ابتدا هم به قله وكالت نگاه مي كنند ،تعجب مي كنم كه خيلي هايشان هنوز بر پيچ و خمهاي فراوان اين رشته اشراف ندارند و از همان سال اول و ترم اول كه دانشجو مي شوند خيلي با اب و تاب از رشته حقوق به عنوان رشته وكالت ياد مي كنند......

رشته حقوق كجا و وكالت كجا؟؟؟؟؟۵ ساله كه زندگي من با اين رشته عجين شده و به خوبي مي دانم كه يكي از سخت ترين رشته هاست و قبول شدن در همان آزمون كانون وكلاي دادگستري هم خودش به اندازه همان چهار سال تحصيل بار علمي مي طلبد و تلاش مضاعف .....

براي علاقمندان لازم است كه توضيحي مختصر ارائه كنم كه دانشجويان حقوق پس از گذراندن ۴ سال دوره دانشجويي و اخذ مدرك ليسانس در آزمون كانون وكلاي دادگستري شركت مي كنند و پس از قبولي در آزمون و گذراندن مراحل آزمايشات و ....دوره ۱۸ ماهه كارآموزي را سپري مي كنند و در اين مدت هم به كار وكالت اشتغال دارند و بايد جلساتي را در دادگاههاي مختلف حاضر شوند و گزارشات كار آموزي كه خودش داستاني ديگر دارد بعلاوه طرحهاي تحقيقي خودشان را ارائه بدهند و پس از پذيرش اين طرح ها و گزارشات و گذراندن  و موفقيت در اين مراحل به آزمون اختبار دعوت مي شوند و پس از گذراندن اين ازمون به عنوان وكيل پايه يك داد گستري شناخته مي شوند.....

توضيحش هم نفسگير بود واقعا......

 

[ پنجشنبه 28 اردیبهشت1391 ] [ 2:55 بعد از ظهر ] [ پارمیدا اکبری پور ] [ ]
 

جریمه حرف زدن با تلفن همراه و اس ام اس زدن در حین رانندگی: در سرعت‌های بالای 60 کیلومتر بر ساعت 50 هزار تومان و زیر 60 کیلومتر بر ساعت 30 هزار تومان./ برای برخی شهروندان پیامکهایی ارسال شده و ازآنها خواسته شده بخاطر تمکن مالی از دریافت یارانه انصراف دهند

 

[ سه شنبه 26 اردیبهشت1391 ] [ 3:11 بعد از ظهر ] [ پارمیدا اکبری پور ] [ ]
به مناسبت روز مادر/ کارتون: پیمان علیشاهی
[ یکشنبه 24 اردیبهشت1391 ] [ 4:3 بعد از ظهر ] [ پارمیدا اکبری پور ] [ ]

گاهي بعضي ادمها در زندگي ات آنقدر نقش  پر رنگ و قشنگي دارند كه حتي مرور زمان و ورق خوردن تند تند  اوراق تقويم هم كوچكترين تاثيري بر رنگ و لعاب زيباي آنها ندارد.

گاهي وقتي كه نشستي به يادشان مي افتي،ياد بودنهايشان ،خاطرات زيباي ورزشهاي صبحگاهي و كلاسهاي ضمن خدمت دوران معلمي ات،ياد اس ام اس ها و آهنگهايي كه با هم گوش مي كرديم و هر كدام حس و حال خودمان را تجربه مي كرديم....

گاهي ياد ناهار  و شام هاي با هم بودنتان مي افتي و گريه ات مي گيرد و بهانه اي هم نمي تواني براي اشكهاي بي مناسبتت جور كني....

گاهي ياد اولين روز آشنايي مان مي افتم و الهه اي كه يادش رفت خداحافظي كند و فردا با ظرفي از آش نذري عذر خواهي كرد.....

الهه و مادر مهربانش نقش مهمي در دوران نه چندان دور زندگي من يعني حدودا ۶ سال پيش داشتند و  بر اثر يك سوء تفاهم يك سال و اندي بود كه با هم رابطه اي نداشتيم....

ديروز با اس ام اس تبريك روز زن به يادش آوردم كه درسته كه فرسنگها از هم دوريم ولي هنوز دوستش دارم و روي دوست داشتنم راسخ و استوار مانده ام.....

و ديروز روز خوبي براي من بود چرا كه بار ديگر الهه دوست داشتني ،رفيق شفيق و صميمي ام را به دنياي خودم دعوت كردم و به تمام سوء تفاهماتي كه بود پشت پا زديم.

[ یکشنبه 24 اردیبهشت1391 ] [ 2:37 بعد از ظهر ] [ پارمیدا اکبری پور ] [ ]

روزي را به نام تو نامگذاري كردند ،تو كه واژه ها براي سرودنت لكنت دارند و قلم ها از ستايشند عاجزند.....مادر.....

مادر،زيباترين سمبل عشق و قشنگترين الهه محبت،مادر،معني ناب خواستن و طلب كردن صادقانه،مادر نماد نگراني و دلواپسي،مادر .....

بغض گلويم را مي فشارد،پدر و مادر در زندگي من نقشي بسيار پررنگ و زيبا دارند،مادر و پدرم تذهيب  تابلوي زندگي من هستند.دلم نمي آيد فقط از مادر بنويسم كه پدر هم پا به پاي مادر براي من زحمت كشيده و دويده.....

مادرم،پدرم همه هستي و تارو پود من هستند.دليل اضطراب و دل نگراني من،تمام خواسته من از زندگي و آينده.....

مادر و پدر.....تمام وجودم حسي قشنگ از گفته ها و ناگفته هاست كه سواد انعكاسشان را ندارم.

مادرم،امسال هم مادرانه مثل سال قبل روزت را تبريك مي گويم و سايه پر مهرت را براي هميشه آرزو دارم.

مادرم يك سال و اندي است كه خود مادر شده ام و تازه قدرت درك محبت بيكران و خالصانه ات را پيدا كردم.

مادرم كاش منهم مثل تو مادري كنم.مادر باشم با تمام معني مادري اش.مادري كنم در تمام ابعادش.....

مادرم زيباترينم،بهترينم،صبورم،دلشكسته ام،مهربانم،رفيق فهيم و صميمي ام،رازدارم،دلسوزم،همراهم،همزبانم،عزيزم،نياز و آرزويم،......با تمام لغات زيبايي كه هنوز شايد متولد نشده باشند،به همان زيبايي لحظه تولد....به همان قشنگي نه ماه انتظارت،به زيبايي و شكوه شب بيداري هايت................................................................دوستت دارم،مي پرستمت با تمام وجود ،فداي نگاه و كلام و مهرباني هايت،عاشقانه مي پرستمت.

[ جمعه 22 اردیبهشت1391 ] [ 0:10 قبل از ظهر ] [ پارمیدا اکبری پور ] [ ]

مدتي بود كه عضو شبكه كتابخوانان حرفه اي بودم.اين سايت يك سايت بسيار جالب و آموزنده و در عين حال سرگرم كننده است كه به همه دوستان پيشنهاد عضويت و استفاده از اين سايت را دارم.

متاسفانه مدتي اين سايت با مشكل رو به رو بود و چند روزي است كه مشكلات مرتفع شده  و مي توانيد از هم اكنون به جمع كتابخوانان حرفه اي بپيونديد.

در گوگل عنوان شبكه كتابخوانان حرفه اي را جستجو كنيد......

[ پنجشنبه 21 اردیبهشت1391 ] [ 3:15 بعد از ظهر ] [ پارمیدا اکبری پور ] [ ]

باز هم ارديبهشت سر سبز با خنكاي مطبوع صبحگاهيش از راه رسيد و باز هم بازار كتاب و كتاب خريدن و انشاءالله كتابخواني داغ شد.باز هم شلوغي و ازدحام،باز هم كيسه هاي رنگي و تازه هاي نشر.....باز هم راديو نمايشگاه و باز هم هزاران خاطره رنگي و زيبا از نمايشگاه كتاب تهران....

باز هم سيب زميني سرخ كرده و سس نمايشگاه كه دوستي چند سال پيش از فروش فوق العاده اين عزيزان در نمايشگاه مي گفت كه گاهي از بعضي از ناشران و كتابفروشان بيشتر بوده!!!!!!!!!!كه جاي تامل و دقت بيشتري دارد!!!

و باز هم حكايت هميشگي كه كتاب خوب است و دوست صميمي و عزيز ماست و از حال و آينده مارا باخبر مي كند و ......

و باز هم عدم شارژ بموقع كارتهاي الكترونيكي ما كه قرار است به نمايشگاه برويم و كتاب بخريم و كتابخوان بمانيم و كتابخوان تربيت كنيم.با كمال تاسف هنوز اداره محترم ما كارتهاي الكترونيكي كتاب مارا شارژ نكردند و اميدوارم به بازار داغ تازه هاي نشر امسال برسيم!!!!!!!!!!

[ سه شنبه 19 اردیبهشت1391 ] [ 9:21 قبل از ظهر ] [ پارمیدا اکبری پور ] [ ]

بالاخره بعد از گذشت پنج سال از شروع زندگي مشترك ما ،روز چهارشنبه گذشته ما موفق به خريد يك دستگاه آپارتمان مسكوني شديم و اين اتفاقي بس شيرين در زندگي ما بود.

از همون روز دارم به همه كساني كه مثل ما از اسباب كشي و جا به جايي و مستاجري و كرايه هاي بالا شاكي اند دعا مي كنم ،كه همه صاحبخانه بشوند و آرامشي نسبي را تجربه كنند.

مرداد خونه رو تحويل مي گيريم و تا اونموقع هزار تا طراحي و برنامه ريزي لازمه.

دارم به اين فكر مي كنم كه برنامه ريزي كار مهميه،ما برنامه ريزي مي كنيم كه يك روز و يك هفته و يك سال رو چطور سپري كنيم،راستي قديم ها اون خيلي خيلي قديم هم برنامه ريزي بوده؟اونا هم برنامه ريزي مي كردن كه كاري رو در درازمدت انجام بدن،مثلا خونه بخرن،مسافرت برن،ماشين بخرن ......مورد آخرش كه مال امروزي هاست.

مردهاي دوره ما،ماشين خريدنشون هم، حكايتي داره.تا ماشين ندارند دارن برنامه ريزي مي كنند بخرن و تا خريدن برنامه شون ميره روي ماشين بهتر و مدل بالاتر و رينگ اسپرت و سيستم فلان و.........(اين يك درددل شخصي بود)

برنامه ريزي كار مهميه و مسلما برنامه ريزي در سطح كلان هم مشكل تر و دقيق تره....دارم فكر مي كنم كاشكي همه مسئولان هم بتونند برنامه ريزي هاي خوب و دقيق داشته باشند و هر روز كه مي گذره اوضاع مردم بهتر و بهتر بشه.....

دعا مي كنم چرخ اقتصاد كشور هر روز بهتر بچرخه و  روز به روز سر بلند تر و سر افراز تر و بالنده تر باشيم.

انشاءالله......

[ دوشنبه 18 اردیبهشت1391 ] [ 8:48 قبل از ظهر ] [ پارمیدا اکبری پور ] [ ]

بعد از چند روز كه امكان دسترسي به اينترنت را نداشتم.....بالاخره مشكلات مرتفع شد و خوشحالم و با افتخار تمام باز هم در خدمت دوستان عزيز و سروران گرامي ام هستم.

اتفاقات خوبي در اين مدت رخ داده كه در پستهاي بعدي به اطلاع دوستان ميرسانم.

ضمنا از همه دوستان كه در نظرات خصوصي و عمومي وبلاگ پارميدا رو مورد لطف و محبت قرار دادند ممنونم.

تا بعد.....

[ یکشنبه 17 اردیبهشت1391 ] [ 10:22 قبل از ظهر ] [ پارمیدا اکبری پور ] [ ]
 

دارم به انتخابات و مرحله دوم فكر مي كنم.دارم به ملاير ، شهر روياهايم مي انديشم.به راه آهني كه آمد و فرودگاهي كه حسن ونايي امتيازش را برايمان گرفت مي انديشم.

دارم به پتروشيمي و كارخانه هاي ديگري كه قرار است نيمي از مشكل بيكاري ملاير را حل كند فكر مي كنم.دارم به حرص خوردن آقاي ونايي نماينده دلسوز و مردمي مان در مجلس فكر مي كنم .....

چقدر در اين چهار ساله سنگ ملاير را به سينه زده و چقدر برايمان حرص خورده و نمي دانم شايد پير هم شده باشد.....

دارم به چهار سال آينده و راهي كه پيش رو داريم فكر مي كنم.....

ونايي كارخانه توليد پرو پيلن را به ملاير مي آورد و برادر تو،خواهر من،دايي تو ،عموي من كه از شدت بيكاري  گاهي تلاش مي كنند خود را به بيعاري بزنند مشغول به كار می شوند.

حسن ونايي نماينده اي دلسوز و خدوم است كه اميدوارم برود تا چهار سال ديگر برنامه هاي نيمه كاره اش را به اتمام برساند برود و گل بكارد و شهر رويايي ام را زيبا و گل افشان كند.

پس همشهري ملايري يادت نرود جمعه حسن ونايي را با خطي خوش بر برگه راي حك كن.....

 

[ سه شنبه 12 اردیبهشت1391 ] [ 2:45 بعد از ظهر ] [ پارمیدا اکبری پور ] [ ]

كاشكي مال من بود بالت!

 

عنوان تازه ترين اثر منتشر شده از حميد هنرجو است.

در ديباچه كتاب مي خوانيم:

...*حميد هنرجو از شاعران نام آشنا و خوش قريحه ي روزگار ماست كه تا كنون آثار ارزنده بسياري از او چاپ و منتشر شده است و به همين سبب مي توان گفت تمامي دوستداران شعر و ادبيات پارسي-خصوص كودكان و نوجوانان ديروز و امروز-با نام و آثار او آشنا هستند.

هنرجو شاعري نكته سنج و خلاق است كه در سروده هاي خويش همواره كوشيده است تا روايتگر راستين دردها ،باورها و حماسه ها باشد و هر آنچه را كه در اعماق ذهن و روح خويش احساس كرده،با زبان سحر انگيز شعر براي كودكان و نوجوانان به ارمغان بسپارد.

كاشكي مال من بود بالت!گزيده اي دلپذير از شيواترين شعرهاي او درباره حماسه دفاع مقدس ،براي گروه سني نوجوان است كه در اين مجموعه به صورت يكجا فراهم آمده و بيانگر عشق و اعتقاد او به آرمان ها و ارزش هاي بزرگي است كه مي بايست ارج نهاده و به عنوان ميراثي گرانبها و فنا ناپذير به نسل هاي آينده سپرده شود.

در پست هاي بعدي  منتخبي از اشعار اين كتاب تقديم حضور مخاطبان ارزشمند خواهد شد.

 

 

[ یکشنبه 10 اردیبهشت1391 ] [ 2:48 بعد از ظهر ] [ پارمیدا اکبری پور ] [ ]

اگر از ما نظر مي خواهيد.......

اقاي حسن ونايي نماينده اي در حد و قابل براي شهر ملاير است.

[ یکشنبه 10 اردیبهشت1391 ] [ 12:2 بعد از ظهر ] [ پارمیدا اکبری پور ] [ ]

گاهي وقتها لازمه كه با خودت خلوت كني،فكر كني ،به كارهايي كه بايد انجام مي دادي و انجام ندادي،به حرفهايي كه بايد با سكوت مي زدي وچنين كاري نكردي،به كارهايي كه نبايد ولي مرتكب شدي.............

خلاصه يك تسويه حساب اساسي بايد با خودت داشته باشي .گاهي حس مي كني علت تمام خوبيها و بدي هايي كه به تو روي آورده خود تويي،خود تو!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

گاهي از همه دلت مي گيره ودوست داري تنهاي تنها فقط فكر كني و هيچ دليلي هم براي اين انزوا طلبي ات نداري......

گاهي همه چيز خسته كننده و دلگير مي شود و ..........

[ شنبه 9 اردیبهشت1391 ] [ 4:22 بعد از ظهر ] [ پارمیدا اکبری پور ] [ ]

چقدر زود زود بزرگ شديم و چقدر با عجله لباس فاخر بزرگ سالي را به تن كرديم......

همين ديروز بود كه "نرگس"دختر عموي من به دنيا آمد و امروز و امشب لباس سفيد عروسي را به تن خواهد كرد....

گاهي حس مي كنم زندگي از همين لباسهاي مختلفي كه ما به تن مي كنيم تشكيل شده،اينقدر ساده و اينقدر دم دستي......

لباس نوزادي،لباس كودكي،لباس مدرسه،لباس دانشجويي،لباس فرم اداري يا سر بازي،لباس ازدواج،لباس.....

در طول زندگي لباسهاي مختلفي به تن مي كنيم و در آن روز خاص هم احساس متفاوتي از خود داريم،اصولا لباسها گاهي بر روحيه و عملكرد و افكار ما هم تاثير دارند.

لباس دانشجويي از انسان طلب انديشيدن و تفكر مي كند.حس فرهيختگي و بالندگي دارد،لباس فرم و  رسمي از تو  وظيفه شناسي مي طلبد.لباس ازدواج انساني رشد يافته و كامل در همه ابعاد و آماده براي برخورد با هر فراز و نشيب و هر نا ملايمي مي طلبد.لباسي براي با هم بودن وبا هم ماندن،لباسي براي پوشاندن عيوب و حفظ يكديگر از خطاها و لغزشها و آسيب ها.

لباسها هم عجب حكايتهايي دارند!


 

[ پنجشنبه 7 اردیبهشت1391 ] [ 7:30 قبل از ظهر ] [ پارمیدا اکبری پور ] [ ]
رضا داوودنژاد این روزها در بخش آی سی یوی بیمارستان لاله بستری است و پزشک معالج او به خانواده اش فرصت داده تا بتوانند برای داوودنژاد یک کبد با گروه خونی O مثبت پیدا کنند.

هفت صبح: چند روز پیش خبری منتشر شد از بیماری بازیگر محبوب و طناز سینمای ایران، همه با خبر شدند که «رضا داوودنژاد، بازیگر درشت هیکل و بامزه به دلیل رژیم سفت و سختی که گرفته راهی بیمارستان شده.»


او چند سال پیش هم رژیم سختی گرفته بود و توانسته بود نزدیک به 70 کیلوگرم از وزن خود بکاهد. این رژیم او هم همزمان شده بود با دوری او از سینما و تصویر. به همین دلیل هم بازگشت او با هیکلی لاغرتر از قبل، شگفتی بسیاری را به همراه داشت، به طوری که روی جلد چند مجله لایف استایل تیتر شد: «لاغر شدن 70 کیلویی رضا داوودنژاد» با انتشار خبر بستری شدن داوودنژاد کوچک (پسر علیرضا داوودنژاد) این تصور پیش آمد که بازهم رضا یک دوره رژیم طولانی دیگر را از سر گذرانده و به خاطر عواقب آن می بایست مدتی در بیمارستان بستری شود.

 همین دو سه روز پیش بود که خبرنگاران به سراغ او در بیمارستان لاله رفته بودند. در این ملاقات کسالت و بیماری داوودنژاد ناشی از رژیم غذایی سخت در بیمارستان اعلام شده بود. او گفته بود:

«به دلیل رژیم غذایی سنگین و همچنین ورزش هایی که در برنامه روزانه ام داشته ام، دچار مشکلات جسمی شدم. کمی مشکل گوارشی پیدا کرده ام اما در حال حاضر وضعیت مساعدی دارم، طی چند روز آینده مشخص می شود که نیاز به عمل جراحی دارم یا نه و این موضوع نیاز به گذر زمان دارد.»

اما انتشار عکس هایی از این  ملاقات، توجه برخی را به زردشدن شدید سفیدی چشم او جلب کرد که معمولا ناشی از بیماری های سخت کبدی است. و البته حدس ها متاسفانه درست از آب درآمد. ماجرا به همین سادگی نبود؛ رضا داوودنژاد حالش بدتر از آن بود که از بیمارستان لاله تهران خداحافظی کند و به صحنه بازگردد.

شنیده ها حاکی از این است که رضا داوودنژاد برای لاغرشدن،یک عمل جراحی کرده است که متاسفانه بدنش پاسخگوی این جراحی نبوده و آن را پس زده. به همین دلیل هم کبدش دچار عرضه شدیدی شده است. مراقبت ها و معاینه های پزشکی ادامه پیدا کرده تا اینکه دیروز، طی تماس تلفنی دوستان نزدیک او با ما، به نقل از همسر و خواهرزنش (غزل و عسل بدیعی) مطلع شدیم که حال داوودنژاد مساعد نیست.


او این روزها در بخش آی سی یوی بیمارستان لاله بستری است و پزشک معالج او به خانواده اش فرصت داده تا بتوانند برای داوودنژاد یک کبد با گروه خونی O مثبت پیدا کنند. در این صورت داوودنژاد با پیوند یک کبد که طبیعتا باید متعلق به یک بیمار مرگ مغزی باشد، می تواند بار دیگر زندگی عادی خود را ادامه دهد.

رضا داوودنژاد متولد سال 1359 است و اولین بار در شش سالگی در فیلم "بی پناه" ساخته پدرش بازیگری را تجربه کرد. این تجربه با فیلم "مصائب شیرین" شکل و شمایل جدی تری پیدا کرد. سریال "پشت کنکوری ها"، این چهره شاد و بی دغدغه را برای تماشاگران تلویزیونی به بازیگری آشنا بدل کرد. "نیش و زنبور"، "نون و ریحون" و البته فیلم گرم و صمیمی "مرهم" از دیگر آثار مشهور این بازیگر خوب و جوان سینمای ایران است.
[ دوشنبه 4 اردیبهشت1391 ] [ 5:47 بعد از ظهر ] [ پارمیدا اکبری پور ] [ ]

اول ارديبهشت سال ۱۳۹۱ شب،اتفاقي بسيار شيرين و به ياد ماندني در زندگي ما رخ داد،اتفاقي از نوعي ديگر.....

دخترم-پارميدا-براي اولين بار خودكاري  به رنگ قرمز به دست گرفت و نقاشي بسيار شيرين و براي من ،نمونه كشيد.بهترين دستخط دنيا و شيرين ترين اتفاقي كه نمي توانم ميزان شيريني اش را بيان كنم.

دخترم  تحقيق صحافي شده ،گزارشات دادگاههاي پدرش كه ماهها روي اين تحقيق زحمت كشيده بود رو انتخاب كرد و نقشي بسيار ماندگار را بر روي آن حك كرد.

عكاسان و فيلمبرداران خونه مادري هم از اين لحظه تاريخي عكس گرفتند و فيلمي هم از اين دستخط ضميمه فيلمهاي دختر با سوادم شد.

براي همه دختران و پسران نو سواد و با سواد اين مرز و بوم آرزوي  سلامت ،سعادت و بهروزي دارم.....

[ یکشنبه 3 اردیبهشت1391 ] [ 6:30 بعد از ظهر ] [ پارمیدا اکبری پور ] [ ]

عصر ديروز پنج شنبه ۳۱ فروردين ۹۱ در خيابان برق بالاي ملاير كه از شيب بسيار تندي برخوردار است يك دستگاه ماشين تهيه سيمان به علت نقص در سيستم ترمز منجر به تصادفي سنگين و مرگ.......*نفر از عزيزان و همشهريان و از بين رفتن كامل چند ماشين سواري شد.

ضمن عرض تسليت به همه همشهريان و مصيبت ديدگان از خداوند متعال آرزوي صبر براي بازماندگان دارم.....

*آمار كشته شدگان اين حادثه بين 5 تا 11 نفر متفاوت اعلام شده .

[ جمعه 1 اردیبهشت1391 ] [ 12:59 بعد از ظهر ] [ پارمیدا اکبری پور ] [ ]

مرد خسته ودل گرفته،بي آنكه پس از يك شبانه روز فكر كردن كسي را پيدا كرده باشد كه براي نان صبحانه شان از او پولي ناچيز قرض بگيرد از خانه بيرون زد.

ظاهر زندگيشان فريبنده بود و كسي باورش نمي شد كه اين مرد حتي اسكناسي صد توماني هم در جيبش نباشد......

شب قبل فيلم بي پولي بهرام رادان رو نگاه مي كردند و توي جمع خودش را از همه بدبخت تر حس كرد......

از كارگاهي كه كار مي كرد بيرونش كرده بودند و الان فقط به اميد يك حادثه ،يك اتفاق شيرين روزگار سپري مي كرد.....

از خانه كه بيرون آمد با خودش فكر مي كرد از همه بدش مي آيد و دليل بدبختي اش را در لا به لاي جمعيت جستجو مي كرد.....

روزگار سختي است،نه پدري نه مادري نه آشنايي كه حتي بتواندبراي يك هزاري رويشان حساب باز كند......

ظهر شد،خسته،گرسنه و با رنگ و روي پريده باز هم دل گرفته باز هم ........به خانه برگشت.....

چه كسي شرمندگي آن مرد را مي تواند به تصوير بكشد؟؟؟


[ پنجشنبه 31 فروردین1391 ] [ 3:2 بعد از ظهر ] [ پارمیدا اکبری پور ] [ ]
[ چهارشنبه 30 فروردین1391 ] [ 6:1 بعد از ظهر ] [ پارمیدا اکبری پور ] [ ]
.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ

تبادل لینک

امارگیر حرفه ای سایت

سایت خدماتی نایت اسکین - امارگیر سایت

h1>فروش بک لینک